من+خودم
(حذف شد..) راستی یادم نره عید شمام مبارک... ×o×o×o×o×o×o×o×o×o× و اما روزمرگی ها... همه چیز خوبه شکر...لازم به ذکر است که بالاخره این جانب هم از مهر و محبت این انفولانزای عزیز یا به قول یه بنده خدایی اینفولانزا ی عزیز بی بهره نماندیم. دوم اینکه از فردا همه چیز میره رو دور تند و میریم که داشته باشیم عرووسی عمه کوچیکه را اخی عزیزم...کی فکر میکرد همون مریم که باهم بازی میکردیم سوم اینکه امرووز ۸/۸/۸۸ یادم میاد راهنمایی که بوودم دوستام هی میگفتن بچه ها اگه هر کدوم از این مدرسه رفتین یا یه جووری از هم جدا شدیم یادتوون باشه ۸/۸/۸۸ رو همه بیاین دم مدرسه...که هم رو ببینیم...اون روزها فکر میکردم چقدر این تاریخ دووره اما الان میبینم به یه پلک به هم زدن رسید....حالا مدت هاست از دوستام خبری ندارم نمیدوونم چقدر یادشوونه که یه همچین قراری با هم داشتیم...؟!! هییییییییییی بچه ها کجایین..؟!!۸/۸/۸۸ رسید.....به همین زوودی..اهااااااای.کجایین؟!! سوم اینکه...اینکه...بزارین فکر کنم سوم چی؟!!خب...!!فکر کنم هیچی..!! سوم نداریم....نه نداریم دیگه... پس فعلا بای دوستم ها...سوری اگه خیلی بی خاصیت نوشتم... پ.ن:توی این رووز ها و حال و هوای سرد...این هوای سرد هم شده قوز بالا قوز(؟)....دلم و روحم همینجوری سرد هست دیگه تحمل هوای سرد رو ندارم...سال دومی که سرما ازارم میده و ازش فرار میکنم....! سلام .....کسی هست که سلامم را پاسخ گوید هنوز ایا؟!! خوبم...تلاش میکنم باشم...تلاش...چیز خوبیه...نه؟!! زندگی جریان دارد و من هنوز هم میگویم که شنا بلد نیستم و دست اخر ترس از غرق شدن دارم.. اوضاع ما...خوب نیست....!! نه میتونم دور شم از تو نه میتونم که بمونم......!!!فهمیدی اوضاع رو ؟!! یه چیزی شبیه...(..)گیجه!! تازگی...نه تازگی ندارد تداعی ۲ سال شکنجه...همچنان تداعی میشود و گاهی هم البته تکرار... تکرارها همان تکرار های همیشگی است....!!!i hate you (خیلی بزرگه...دروغ..!!) یه کسی گفت چرا انکارش میکنی...؟؟چی باید بگم!!!!.......من انکار نمیکنم...من انگار میکنم...که نبووده...که نیست...که نخواهد بوود...فرق دارد ک با گ... یه دوست قدیمی دوباره بهم سر زده...از صدقه سر همون انگارهاست.....شاید هم همون انکارها.... همون حال اشووبه......همون حس سیاه و روشن که, چی بوودن؟!! راستی چه طور میشه بی تو نموند وقتی تو میخوای که برم وقتی تو میخوای که برم؟؟؟؟؟؟؟ هر روز زلزله ای نمیدونم چند ریشتری دیوار دنیایم را فرو میریزاند....میدانم از دست تو نیست کار کار زلزله است.... پ.ن:دیوارهای عبوس و مرگ اندود و زندگی در اینجا , زندگی بدین گونه .... سینه ام را به سختی میفشرند....(نامه ای به دوست . ص ۳۲۱) منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم...اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم... هنووزم میشه عاشق بوود..تو باشی کار سختی نیست... بدوون مرز با من باش اگرچه دیگه وقتی نیست.. پ.ن:طبق معموول.....دلم گرفته...میخوام زار زار گریه کنم....همش فکر میکنم چی میشد اگه این نبوودم؟؟چی میشد اگه این نمیشد؟؟همش فکر میکنم...!!! چه مقایسه دردناکی دارم....من...انها...فاصله هست خیلی.. .هر رووز این فاصله های طوولانی بین ما٬ مثل یه پتک محکم میخوره توی سرم.....صدای خنده های تمسخر امیز خودم به خودم دیوانه کنندست... پ.ن:....(حذف شد) باز امد بوی ماه مهر ماه مهربان...شایدم نا مهربان اینو باید از بچه هایی پرسید که امرووز رفتن مدرسه...راستش از نظر من اون موقع ها که میرفتم مدرسه ماه مهر مهربان بوود چون از شما چه پنهوون من جو گیر بوودم....راحت بگم که با شرووع سال تحصیلی جدید من حس میکردم میتوونم دنیارو عوض کنم...یه عالمه نشقه میکشیدم که اینجوور میکنم و اونجوور میکنم و خلاصه میخواستم بترکوونم....همیشه اول سال تصمیمم کبری میگرفتم که درس بخوونم هیییییی یادش بخیر چقدر دلم تنگ میشه واسه مدرسه واسه روز اول مدرسه ها..واسه روپوش و کفش نو..واسه سرویس داغوونم که صبح ها چقدر منو حرص میداد و واسه اینکه من بیام پایین حیفش میومد یه تک بووق بزنه و با صدای گاز دادنش منو خبر میکرد..!!واسه دووستام واسه صف بستن های زوورکی واسه صدای جیغ جیغووی ناظممون که اصرار داشت مارو ورزش بده و سر حالموون بیاره..واسه زنگ ها ناهار و نماز که البته واسه ما همش صرف نهار میشد و البته اگه تهش چیزی میمووند خرج مسخره بازیو بزن بکووب میشد!!که دست اخرم کمیته که همون ناظممون باشه جمعموون میکرد و ما هم در میرفتیم.. حالا هرکی بیادو اینارو بخوونه فکر میکنه من دارم واسه دکتری میخوونم و الان یه ۲۰سالی میشه که مدرسه نرفتم ...!!نه اینجووری نیست ..امسال سال دومی میشه که نمیرم مدرسه و به همین زوودی دلم تنگ شده...شاید اوونایی که الان میرن مدرسه اگه بیان و اینارو بخوونن بگم برو بابا دلت خوشه مدسه نمیری واسه من خاطره میبافی؟!!من باید بگم قبوول دارم خدایی مدرسه خیلی سخت تر از دانشگاهه اما باور کنید هیچ وقت دانشگاه خوشی های مدرسه رو نداره...لا اقل از نظر من که اینجووریه... خب دیگه من برم کم کم خیلی خاطره بازی کردم....فیلن بای.. پ.ن:بووی پاییز میاد..پاییز عزیزم خوش امدی مادر... ..اخییششش خدا جوون جوونم شکرت واسه همه چیییییییییز..!! پ.ن:امرووز رووز اول مهر رو رفتیم صفا سیتی. پ.ن:اگر مایل به دور ریختن پوولتوون هستین اگه کیفتوون از پوولتوون زیادی سنگینه اگه خوشی زده زیر دلتوون اگه مرفه بی درد هستین اگه ..؟!!خلاصه که اگه بیکارین...و غیره برین و فیلم دو خواهر رو ببینین...یعنی یه چیزی فراتر از لووس...من به شخصه نزدیک به ۵ بار پرسیدم ببخشین ساعت چنده؟!! پ.ن:شنبه باید بریم دانشگاه...اولین رووز...درسته که من هی الکی تصمیم میگیرم اما فکر کنم این دفه تصمیم جدیه....میخوام جبران کنم....این شکست رو...خدایا کمکم کن...برام دعا کنین ها... پ.ن:دستم بگیر٬ دستم را تو بگیر٬التماس دستم را بپذیر٬درمانی باش پیش از انکه بمیرم.... ااااااااااااااااااااااااا.....من عرذ میخوام که این همه طوولانی شد هاااااا... شاید اگه هوا ابری نمیشد منم نمیومدم..چند رووز که پر حرفم اما نمیتوونم بیام و اپ کنم....پر حرفم و به قول یه دوستی پر حرف هایی برای نگفتن.... این رووزا همه چیز یه جووریه بوی پاییز مشام رو نوازش میکنه و گذشت روزها حس یه افسووس بهم میده افسووس برای تموم شدن این ماه ...ماه رمضون...هیییی... !یعنی سال دیگه هم هستم ایا؟؟و هستیم ایا؟!! توی این هفته که گذشت تقریبا همه رووزها پر بوودن پر از الافی البته. وای که دارم چه مزخرفاتی مینویسم...هم اکنون دارم فکر میکنم که این نوشته ها چیه؟!!اما خب ادم گاهی هم دوست داره مزخرف بگه دیگه مگه نه؟!! *چه نسیمی وزیدن گرفت و سرشارم کرد از احساس.....(چه جمله مسخره ای شد..!!) راستی بسیاااااااااااااار ممنونم که به سوالام جواب دادین....خیلی شادم کرد....همه جواب ها.... خب دیگه بسه.... دیگه بیشتر از این ادامه ندم تا همین جاشم دو دلم که اصلا اپ کنم یا نه!!؟؟؟ فعلا دووستم ها.... پ.ن: این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است یه عالمه سوال دارم که میخوام همشو بپرسم...نمیدوونم کسی بهش جواب میده یا نه ؟!!اصلا نمیدوونم کسی جوابی واسش داره یا نه؟ اما اگه کسی چیزی واسه گفتن داره مشتاقانه منتظرم..!!! کلاس امرووز یه عالم سوال رو توی ذهنم زنده کرد سوالایی که همیشه بوودن اما چون هیچ وقت جوابی واسشون پیدا نکردم گم شده بوودن...اما امرووز همشون دوباره زنده شدن و ذهنم رو گرفتن... توی کلاس امرووز راجع به دوست داشتن حرف زدیم...راستی راستی دووست داشتن یعنی چی؟اصلا چجوری ادم کسی رو دوست داره؟چی میشه که حس میکنی کسی رو دووست داری؟چه دلیلی وجوود داره؟اصلا بزارین کلی تر بپرسم" دوست داشتن یعنی چی؟؟؟؟؟" چی هست که بشه فهمید دوست داشتن واقعیه یا نه؟اصلا چه تضمینی وجوود داره که منی که امرووز یکی رو دوست دارم یا برعکس یکی منو دووست داره فردا یکی دیگرو دووست نداشته باشه.یا نداشته باشم؟؟..مگه غیر از اینه که ادم هایی خووب تر چه از نظر ظاهر چه از نظر باطن وجوود دارن؟؟پس اون تضمین چیه که دلمون رو بهش خوش میکنیم و با اسم اینکه همو دووست داریم حاضر میشیم بریم زیر یه سقف و با هم زندگی کنیم.؟!!حاضر میشیم بخاطر هم از خیلی چیزا بگذریم...!!یکی از بچه ها میگفت دوست داشت معنیش اینه که من تورو دووست دارم چون تو منو به یه سری از خواسته هام برسوونی یا قشنگ ترش اینکه میتوونی منو توی رسیدن به اهدافم یاری بدی...اگه اینجور باشه پس دوست داشتن چیزی جز خودخواهی نیست...یه نوع خود شیفتگی ....پس وقتی به کسی میگی دووست دارم یا کسی بهت میگه دووست دارم معنی جز اینکه میخوام برام بشی نردبون و منو به اهدافم برسوونی و در واقع برام بشی یه وسیله نداره؟!!نمیدوونم اصلا با این طرز فکر موافقین یا نه؟!! با تمام این حرفا پس تکلیف عشقو احساسو چمیدوونم قلب و رووح و همه این حرفا چی میشه؟؟اون همه داستان عاشقانه کجا میره؟چیزی به اسم دوست داشتن یا حالا همون عشق وجوود داره ایا؟!! اصلا تو تا حالا کسی رو دوست داشتی؟؟اگه داشتی به این فکر کردی که چرا؟؟چرا دوستش داری؟یا چرا دلت براش تنگ میشه؟چرا از بین این همه ادم اینو دووست داری؟!!اصلا از کجا مطمئنی که دوستش داری؟؟راستی راستی خیلی دووست دارم از اون بچه هایی که وب عشقوولانه میزنن بپرسم که چرا؟؟چرا دوستش داری ؟!!!نمیدوونم شاید این پست هیچ نظری نداشته باشه شایدم بترکوونه...اما جدی جدی اگه امدی و خوندی و هر نظری داشتی بهم بگوو...من هیچ کدووم از این چیز هایی که نوشتم رو 100 در 100 قبوول ندارم و ذهنم پره از این سوال هایی که در بالا گفته شد...شاید بگی ااااااووو حالا اینم گیر داده به چی؟!!یا مثلا بگی برو بابا حال داری این مزخرفات چیه؟!!اما همه این ها که شاید به نظر تو مزخرف بیاد ذهن منو درگیر کرده و گاهی حتی نگرانم میکنه...!!! در هر حال بسی سپاسگزارم اگه چیزی به ذهنت میرسه بگی و کمکی هر چند کووچک به این ذهن پر سوال کنی..!!! بی صبرانه منتظرم... پ.ن:رفتم امام زاده....برای همه اونایی که میشناختم دعا کردم....جدی میگم ها...!! پ.ن:حالم!!!؟؟نمیدوونم خوبه یا نه...یه کم از اون وضع در امدم اما دلم خیلی شور میزنه هنوووووووووووووووز... پ.ن:فردا شب اولین شب قدره تورو خدا بیاین همو دعا کنیم......دعا کنیم که راه درست زندگی رو یاد بگیریم.....منو یادتوون نره هاااااااااااااااااااااااا.... چمه نمیدوونم؟!!!خوبم نمیدوونم ؟؟ غمگینم؟؟ از (حذف شد) تا حالا یه فکر عینهو خره افتاده به جوونم...وای وحشتناکه...یه سوال هی بره هی بیاد و تو جوابشو ندوونی؟!!!یه چیزی ته مغزم مدام بهم میگه اره اره....اما نه نمیخوام باورش کنم...چرا میخوام...اما نه نه.. نمیخوام زوود باور باشم اونم زود باور فکرهای بیهوودم....یه حس بد و تازه دارم تا حالا تجربه نکرده بوودمش...تا همین (حذف شد) هیچ حس بدی نبوود خوب بوودم....اما انگار فکر میکردم که خووبم همش توهم بود...دلم میخواد به یکی بگم این فکرو این حس رو اما به کی؟!!!کاش یه کسی وجوود داشت یا یه چیزی مثل مترسک که بشینه و من براش حرف بزنم ...اینجوری دیگه نگران هیچی نیستم نگران اینکه دربارم چی فکر میکنه؟؟؟چی قضاوت میکنه....فقط میشنید..همین... یه جووریم...چجوری نمیدوونم!!؟ ای بابا.!!..منتظرم....اما قبل از اینکه منتظر باشم نگرانم....خیلییییییییییییی..... اعتماد به نفسم رو از دست دادم....همش از خودم ایراد میگیرم هی خودمو سرزنش میکنم.....تازگی ها گوویا تیک گرفتم هی پاهامو تکون میدم..هه!!هی از خدا کمک میخوام...یعنی من؟!!! کاش میشد گفت همه چیز رو کاش اونقدر شجاع بوودم.....یه چیزی شبیه خشم توی وجودم شعله میکشه...یه خشم با شعله های بلند اما سرد اره یه اتیش سرد...از (حذف شد) دارم به یه چیزی فکر میکنم که نمیدوونم چیه...تا حالا شده فکر کنی اما ندونی به چی؟!!! مغزم درهم و برهم شده...خدار و شکر که فردا از صبح باید بزنم بیروون و تا خود شب باید بدو بدو کنم...دلم نمیخواد بهش فکر کنم....یه چیزی میگم اما تو نشنیده بگیر...این موضوع اونقدر بد نیست اما من نه باورش میکنم نه حتی جرات دارم روی کاغذ بیارمش....میترسم..از خودم از روبرو شدن با خودم.. از(حذف شد) به یک باره همه انگیزمو از دست دادم ...حال و حوصله هیچ کاری ندارم...حتی حوصله نت و یا حتی اهنگ گووش دادنو تیوی و ......هر صدایی توی سرم با انعکاسی 100 برابر تکرار میشه.....وااایی جدی جدی من چم شده؟!!!! وایی کاش زودتر شنبه بیاد...شنبه تولد امام حسن مجتبی است و من باید برم امامزاده علی اکبر.... باید نذرم رو ادا کنم...احساس میکنم اونجا میتوونه اروومم کنه...اونجا که میرم انگار دردام تموم میشه...سبک میشم...یه حس خوب داره...حیاط اونجا یه جوریه..نمیدوونم رفتی یا نه اما من که اینجوریم...حالم گریه دار نیست....حالم حال سکووته..حال خامووشیه...چقدر جالب پارسال هم که همین رووز رفتم اونجا یه موضوعی پیش امده بوود که من حسابی داغوون بوودم...دلم شکسته بوود همونجا نذر کردم و تا امروز که جز نتیجه چیزی ندیدم......باید تنها برم...خدا کنه بشه...اگه کسی خودشو نچسبوونه بهم که منم بیاام...!! پ.ن:این حذف شد دلیل داشت ها..... پ.ن:راستی نمره ها امد...من به خودم افتخار میکنم. پ.ن:دیرووز با وجودی که از نمره هام ناراحت بوودم اما حضور دوست عزیزم باعث شد کمتر بهش فکر کردم...مرسی دوستتتتتتتتتم....بووووس.. واااااااااااااای سلام عشق من سلام عزیزم...قربوون اون صدای قشنگت...قربوون اون صدای مهیبت و قتی که میخوای بیای...قربوون این دادو بیداد هات....عزیزم......چقدر دلم واسه صدات لک زده بوود...عشق من این همه مدت کجا بوودی؟ نگفتی دلم برات تنگ میشه؟ نگفتی گلها بدون تو چه کنن؟!! اخ باران باران....باز باران....عزیزم نه تنها از صدای یکهوت نترسیدم بلکه ذوق مرگ شدم....اخخ خدای باروون ازت ممنونم....اخخ خدا نمیدوونم چه جوری بگم که دلم واسه باروون تنگ شده بوود.... باروون...بارووون.....اخخخ دلم خیلی تنگ شده بوود....فقط تو دلم رو میفهمی...باروون خدای من..... دووست دارم خدا جوون... دوست دارم باروونی که هدیه خدایی... اه باران باران شیشه پنجره را بارن شست... چه بوویی میاد بوی باروونه بوی عطرشه بوی اغوش گرمشه ....نفس عمیق میکشم....عمیق و طوولانی.. پ.ن:نمیخواستم اپ کنم اما باروون مجبوورم کرد....واااای خداااااااااااااااااااااا باروووون... اااااااااه ااااااااااه....لعنت به من...اخه اینم شد زندگی؟؟؟؟خیر سرت.... دیگه داره حالم از این همه بی خاصیتی خودم بهم میخوره. نه اخه شما ببین این شد زندگی؟!!! صبح ها که تا ساعت چند ظهر خوابم...بعدم که پا میشم پای این تیوی هی میچرخم از این کانال به اوون کانال....معلوم نیست قراره از این همه چرخش کانال به کانال دست اخر چی گیرم بیاد؟؟؟؟؟؟ اونقدر میشینم تا ساعت میشه 3 بعد میگم خب حالا چی کار کنم و از اونجایی که کاری به مخیله نمیرسه بازم میرم میخوابم....ساعت میشه 6.... مامانم فریاااااااد میزنه که فلانی بسه خستم کردی چقدر می خوابی اخه؟؟؟پاشو دم افطاره بیا کمک کن....و من در حالی که هنوز منگم و دارم به تحلیل گفتار محبت امیز مادر میپردازم خودم رو میندازم وسط اشپز خوونه و خیر سرم کمک میکنم...یه کم جمع و جور میکنم ما یحتاج سفره افطار را سر هم کرده و باز گووله میشم بیروون ساعت شد 7 بازم تیوی این بار شبکه 3 از وطن...ماه عسل....از اهنگ اولش خوشم میاد در او لحظه صدا میره به اووج.....برنامه شروع میشه من به مبل چسبیدم.... ساعت میشه 5/7 بابا میرسد....( به خانه بر میگردیم..!!)...کمی مکث دوباره مبل چسبیدگی...ساعت میشه 8 اذان میگن....حالا نشستم سر میز و 1 2 3 حمله در ادامه دیگه چیزی نمیفهمم.....ساعت میگذره و میشه فردا و باز هم ساعت چند ظهر بیداری و روز از نو رووزی از نو.... اااه ااااه اخه این چه زندگیه؟؟؟؟خیر سرم میخواستم از این ماه بهره های معنوی ببرم...تنها چیزی که نبردم همین بوود....هیییییی..!!! همین چندی پیش به وب برخی دووستان سر زدم...اصن دلم خیلی گرفت با خودم گفتم من کجام و اونا کجا؟!!! خدایا میخوام از همین فردا که جمعه باشه شروووع کنم....جمعه ها رووز امام زمانه....یا امام زمان میشه به منم کمک کنید ایا؟!!! خدایا میدوونم که یه کاری کردم که به قول مامانم حال عبادت رو ازم گرفتی.....خدایا من ازت معذرت میخوام....منو ببخش....خدایا استغفرلالله.......خدایا توبه هزار بار توبه...... خدا جوونم خدای خوبم منو میبخشی..؟؟؟ میشه یه فرصت دیگه بهم بدی؟!! فقط یه فرصت....خدایا دیر بجنبم همه چیز تموم شده و دوباره همه چیز میشه مثل قبل ها....خدایااااا.... مهربوون من...عشق من...عزیزم ..همه کس من...همه چیز من...خدای من دووووست دارم.... خدایا بهم یه فرصت بدهههههههههههههههههه...خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..... پ.ن:میشه برام دعا کنین؟؟؟ لطفا.... نمیدونم باید چی کار کنم اصلا نمیدونم میخوام چی بنویسم میدونم میدونم یه چیزی هست یه چیزی که تا ننویسمش دلم اروم نمیشه...اما نمیدونم چیه؟!!!یه چیز خاص نیست شایدم هست شاید چون خیلی خاصه باید بنویسمش اما کجاست؟!!اههههههههاااااااای کجایی؟ یه نفس میکشم یه نفس عمیق یه نفس خیلی عمیق هه! چقدر خنده داره هوای دست دوم رو نفس کشیدن هوایی که همین الان از دهن یکی دیگه توف شده بیروون... چقدر احمقانه است اگه فکر کنیم با بقیه فرق داریم!! ما داریم هر لحظه هوای هم رو نفس میکشیم اونم نفس های عمیق عمیق و طولانی... هه!! هر لحظه ریه هاموون رو پر میکنیم از هوای همدیگه اصلا ما نه به هوای هم بلکه با هوای هم زنده ایم...در اینجا وجود موجوداتی مثل درخت هم بی دلیل نیست ها اونا هستن تا اکسیژن اضافی بزارن دم دماغمون تا اگه یه وقت یکی نفس کشید و از رو خساست این دنیا دیگه بیروونش نداد خفه نشیم و نمیریم....میدونی که این دنیا خسیسه اگه نبود که دیگه یه وفای ساده چه قیمتی داره این دنیا اونم نمیکنه!!...هه...عجب دنیایی....چقدر کوچیکه چقدر پووچه واسه دلبستن..واسه مغرور شدن واسه دل سپردن.... نمیدونم اینایی که نوشتم چه ربطی داشت به حالم به حرفی که باید بزنم ... نمیدوونم چیه.؟؟اما لابد یه ربطی داشت اره داشت...اگه نداشت که نمیومد بیروون....اما حالا چه ربطی خودمم نمیدوونم؟!!! پ.ن:چند بار این چیزایی که نوشتم رو خوندم خودمم نمیدونم درسته یا نه شاید !! شاید هم خیلی مسخره و ابلهانه باشه...تو چی فکر میکنی؟!!! پ.ن:ماه رمضون رسید...خسته نباشی ماه خدا رسیدنت به خیر...نمیدونم چرا دلم مثل هر سال نیست..ماه رمضون شده اما من هنوز نمیدونم باید چی کار کنم یه مهمونی بزرگه اما من هیچی ندارم واسش...نه لباس نه سر و وضع درست و حسابی..کاش همه مهمونی ها دنیایی بود و لباس دنیا کافی بوود....این مهمونی همه چیش متفاوته...لباسش...ظاهرش باطنش و از همه مهمتر صاحبش... خدایااااااااااااااااااااااااا منو راهم میدی؟؟ پ.ن:خدا رو 100 بار شکر دیگه دلم داره به تکرار هر روز تنفر از تو عادت میکنه...احساسم کم کم داره به تهش میرسه.....خدایا شکرت...

..هه!! بله من هم سرماخورم البته خدا به این بنده رحم کرده و خیلی شدید نبوود و الان خوب شدم....خدایا مرسییییی...

و میرفتیم پارک کودک و دم خونه مادر بزرگم یواشکی براموون بستنی یخی پرتقالی از نوع غیر بهداشتیش میخرید
و کلی پز کفش های به قول خودم تق تقی شو به ما میداد و کلی با هم خاطره داریم همین هفته دیگه عرووس بشه؟!!هیییییی..بازم گذر زمان و نتیجه شگفتی...

![]()


مرتب باشم منظم باشم موفق باشم همه چیم درست باشه اما همچین که یه ۲ماهی میگذشت وا میدادم ناجوور و به اون همه تصوراتم میخندیدم...قاه قاه.
...هیییییییییییییی البته دلم هم میسوخت ها و کلی هم از دست خودم حرصم میگرفت که چرا نمیتوونم عین ادم باشم و واسه رووزم برنامه داشته باشم..؟!!اما خب همش یه مدت کووتاه بوود و بعد همش پررررررررت...

.واسه لودگی های رزا واسه مسخرگی های عسل سر کلاس وقتی داشتی به یه بحث مهم گووش میدادی!!واسه جیغ های الناز وقتی ظرف غذاشو برمیداشتیم و زودتر از خودش نصفش رو میخوردیم..!!
واسه موکول کردن امتحان هاموون..واسه مسافرت هایی که با مدرسه رفتیم...واسه دبیر سعادتی ..دبیر حجازیان...واسه معلم سال دوممون که وقتی ما میخندیدیم و میخواست ساکتموون کنه میگفت بچه ها جوون نخندین بعد کلاس وقت میدم بخندین و با این حرف ما دو برابر میخدیدیم.
..واسه خانووم پوولان...واسه دبیر سرکشیک که چقدر بد بخت رو سر کار گذاشتیم...یادش بخیر...چقدر رزا اداش رو در اورد...هیییییییی...دلم واسه همه چیز تنگ میشه و شده...واسه همه خنده ها گریه ها و خوشی ها و سختی هاش....یاد همشوون بخیر..![]()


..خدایی خیلی حال میده...
(از حق نباید گذشت..!)![]()
..دل اسموون پره اما نم پس نمیده...اسموون من حرف بزن بزا اون دل بزرگت باز بشه...اخ اسمون دل منم مثل دل تو پره از دست این ادم ها از دست هم جنس های خودم از دست دنیا از دست این عجووزه....هییییییییییییی خدایا صدامو میشنوی؟!! بهت احتیاج دارم خیلی خیلی بیشتر از همیشه کمتر از اینده....خدایااا...
انگار همین دیرووز بوود که امدم و گفتم که ماه رمضون شده و من هیچ کاری نکردم و اماده نیستم!!!چقدر زوود گذشت...اون همه سحر و افطار و شبهای قدر ....رفت....و ... شد گذشته..!
...۳شنبه این انتحاب واحد کذایی ما هم انجام شد به امید خدا...وای خدایا شکرت راحت شدم اینقده دلم شور میزد که نگوووووووو...اما میدوونی چیه احساس خسران میکنم برای این ترمی که گذشت و من بهش گند زدم.
..اه کاش مثل بچه ادم درس خونده بوودم.
..توی این مدت هر شب توی ذهنم یه عالمه نشقه قشنگ کشیدم واسه این ترم که تازه شروع میشه و کلی به خودم امید دادم که جبران میکنم و هزار جوور وعده قشنگ دیگه اما خب همش رووز ۳شنبه صبح به هوا رفت...وقتی صبح امدم از خونه بیروون که برم برای انتخاب واحد دوباره همون احساس رو داشتم همون حس همیشگی صبح های زوود همون حسی که ازش متنفرم...انگار غم های عالم میریزه تو دلم همینکه توی هوای صبح نفس میکشم..نمیدوونم چرا؟!!!منو میبره به گذشته...همون گذشته هایی که دوستشون ندارم...همون صبح های زشت ....همون طلوع های کسل کننده...و این احساس همه انگیزمو میگیره واسه کارهام واسه رووزم و زندگیم....

![]()


بدم نمیدوونم؟
!!! شادم نمیدوونم؟
!!
نمیدونم؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
....این ترم من چه غلطی کردم خودمم نمیدوونم..!!!![]()
![]()
![]()

![]()
...احساس میکنم عقبم...خیلی عقب ...خدایااااا...چرا از من دلگیری؟؟
هااان؟ بهم بگوو خب...نه نه میدوونم دلگیری اگه نبوودی این همه بی خاصیت نبوودم این همه الاف نبوودم.
..این رووزا همه دارن یه جوورایی بار معنوی میبرن اما من چی؟دارم چی میبرم؟![]()

![]()
...یک ربع بعد عملیات تمام شده ورم کردم از بس رو هم رو هم خوردم...بلند میشم میز چمع میشه برای اینکه مادر احیانا بی کار نباشه میز را نسیه جمع میکنیم!!.
....باز هم روی مبل ..این بار باید لم بدم و پا روی میز....بازم تیوی....و چرخش کانال ها....ااااااااااه....حالم به هم خورد....ساعت میشه 11 بلند شده و این بار روی صندلی پی سی خور را ولو میکنیم.....میریم سر بحث شیرین نت.
....نمیدوونم چجوری ساعت میشه 3 صبح به دوست عزیزم صبح به خیر میگم و میام که داشته باشم لالا.....چند مین بعد توی رختخواب غریب به 500تا خمیازه و اشک از چشمان سرازیر میشه...چه جالب خوابم میاد!! مگه ساعت چنده؟؟....![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیشب تا حالا دیروز تا حالا دارم دنبالت میگردم...کجا رفتی؟؟؟ ![]()
بزار همه چیم نفس بکشه دلم رودم قلبم کبدم حتی دیافراگمم چه اشکالی داره؟ بزار نفس بکشن.. چیزی که مفته هواست..مفت و مجانی فراوونه همینجور ریخته حالا درسته درجه یکش نیست اما خب به همین دست چندم و تاناکورا هم میشه دل خوش بوود..
| Design By : Night Skin |

